گل هندونه!!
و تویی که میخونی .... با دقت هم میخونی ووو ...
سال دوم دبستان بودم و به خاطر اینکه بتونم خرج مدرسه و کفش و لباس خودم را دربیارم بابام منو فرستاد تا تو کارگاه تولیدی دوستش کار کنم ...
تولیدی اپل داشتن و کار خیلی سبکی بود ... با درآمد نسبتا خوب ...(برای نصف روز 100تومن) البته برای بچه ای که 8سالش هنوز تموم نشده ...
(اپل پنبه ای بود با حالتی خاص که زیر سرشونه های مانتو و لباس های زنونه دوخته میشد تا خانمها چهارشونه به نظر برسن و چند سال بعد کلا برچیده شد)
تا اینجا مقدمه بود برای حرفی که میخوام بزنم ...
محیطی که توش کار کردم و درواقع محیطی که بخشی از شخصیت منو شکل داده ...
دوران نه چندان خوب و حتی بد اما تاثیرگذار ...
تولیدی اونها تو زیرزمین خونه شون بود(چون هیچگونه آلودگی خاصی نداشت) و همین باعث شده بود که من تو متن زندگی اونها قرار بگیرم ... خانواده ای کاملا پولدار و از خودراضی ... 3تا پسر داشتن که با ما کار میکردن و در حقیقت میچرخوندن اون تولیدی را ... البته فقط به خاطر اینکه پسر صاحبکار ما بودن و همین ....
چون ما برای اونها کار میکردیم به خودشون اجازه میدادن که به ما توهین کنن(همیشه هم ترس داشتم که موضوع را به خانواده م بگم خصوصا پدرم) و در واقع ما را برده ی خودشون فرض کرده بودن ... از وقتی چشم باز کرده بودن چند تا کارگر داشت براشون کار میکرد و لذت میبردن از دستور دادن به اونها و نوع زندگیشون باعث شده بود که مادیات براشون بشه معیار سنجش همه چی ...
یادمه به خاطر اینکه سبزه بودم به من میگفتن غلام سیاه ... و انگار هیچوقت از گفتنش سیر نمیشدن ... و شاید از تحقیر کردن من ...
یه بار به یکیشون گفتم که فلانی خوبه خودتم مثل من سیاهی! تو دیگه چرا به من میگی غلام سیاه؟
جوابش هیچوقت یادم نمیره ... جوابی کاملا غلط و برآمده از یه تربیت غلط ... جوابی که شد خط مشی زندگی من ... به من گفت که من سیاه پولدارم و تو سیاه فقیر ... چون پولدارم همه دوست دارن با من باشن و جرئت نمیکنن به من بگن سیاه .....
من دونستم که سیاه سیاهه ... چه پولدار و چه فقیر ...
آدم مودب مودبه ... چه پولدارش چه فقیرش ... بی بضاعت بودن از ادب کسی کم و پولدار بودن به ادب کسی اضافه نمیکنه ...
خوش اخلاق بودن ... مهربان بودن و احترام گذاشتن به دیگران هم همینطور ...
و حتی در مقابل ... بد بودن و بد ذات بودن هم همینطور ...
هیچکدوم از این صفات ... چه خوب و چه بد .... به موجودی جیب ما ربطی نداره ...
شاید باورت نشه اما زمانی هم که بیمار بودم(متوجه هستین که؟) کاملا مودب بودم و خوش اخلاق ...
شاید با خودت بگی خب که چی؟ اینها که بدیهیات زندگیه ... اما باید بگم که من تو سن و سالی به این نتیجه رسیدم که بچه ها از تعطیلی مدارس ذوق میکردن ... برای 3ماه تابستون!!!
اما من خودم را آماده میکردم برای حسرت خوردن ... حسرت خوردن گل اون هندونه ای که هر روز دم غروب که میرفتم خونه تو حوضچه ی حیاطشون بود ...
هر چند روز یبار عصر که میشد یه هندونه میآوردن پایین و سینی و بشقاب وووو ..........
هندونه را از وسط نصف میکردن و گلش را میبریدن و میزاشتن تو بشقاب تا خودشون بخورن ... بعد بقیه ش را قاچ میکردن برای ما که اونجا کار میکردیم .... بچه بودم و تعریف درستی از عزت نفس نداشتم ... هندونه ی قاچ شده را میخوردم و ........ حتی بهم میچسبید چرا دروغ بگم ... اما چشمم میموند دنبال اون قسمتی که 3تا داداش همیشه خودشون میخوردن ....
بعدها فهمیدم که چرا خیاطمون بعضی روزها هندونه ش را نمیخورد ...
گل هندونه!!! باورت نمیشه چقدر آزارم میداد ... شاید برای همینه که تابستونها از هر 2باری که برای خرید میوه میرم یبارش را هندونه میخرم ... نه بخاطر اینکه زیادی دوست داشته باشم ها .... نه .... فقط برای اینکه به خودم بقبولونم که اون قسمت بی هسته ی خوش خوراک لعنتی انقدرها هم ارزش نداشت که بخوام براش حسرت بخورم ...
اما خب هنوز هم میخرم دیگه ...
و اینروزها تنها چیزی که بهم آرامش میده دخترمه ... و علاقه ی شدیدی که به هندونه داره ... هندونه ی خنک شده را براش نصف میکنم و گلش را تو بشقاب خورد میکنم و محترمانه میزارم جلوش ... و میشینم به تماشا ... انگار فقط لذتی که از هندونه خوردن دخترم بهم دست میده میتونه کمی از دردها و حسرتهای دوران بچگیم را به دست فراموشی بسپاره ....