گل هندونه!!

کلا بازی با کیبورد را دوست دارم ... تایپ ... صدای دکمه ها ... شبهایی که خوابم نمیبره و خاطره هایی که عذابم میده ...
و تویی که میخونی .... با دقت هم میخونی ووو ...

سال دوم دبستان بودم و به خاطر اینکه بتونم خرج مدرسه و کفش و لباس خودم را دربیارم بابام منو فرستاد تا تو کارگاه تولیدی دوستش کار کنم ...
تولیدی اپل داشتن و کار خیلی سبکی بود ... با درآمد نسبتا خوب ...(برای نصف روز 100تومن) البته برای بچه ای که 8سالش هنوز تموم نشده ...
(اپل پنبه ای بود با حالتی خاص که زیر سرشونه های مانتو و لباس های زنونه دوخته میشد تا خانمها چهارشونه به نظر برسن و چند سال بعد کلا برچیده شد)
تا اینجا مقدمه بود برای حرفی که میخوام بزنم ...
محیطی که توش کار کردم و درواقع محیطی که بخشی از شخصیت منو شکل داده ...
دوران نه چندان خوب و حتی بد اما تاثیرگذار ...
تولیدی اونها تو زیرزمین خونه شون بود(چون هیچگونه آلودگی خاصی نداشت) و همین باعث شده بود که من تو متن زندگی اونها قرار بگیرم ... خانواده ای کاملا پولدار و از خودراضی ... 3تا پسر داشتن که با ما کار میکردن و در حقیقت میچرخوندن اون تولیدی را ... البته فقط به خاطر اینکه پسر صاحبکار ما بودن و همین ....

چون ما برای اونها کار میکردیم به خودشون اجازه میدادن که به ما توهین کنن(همیشه هم ترس داشتم که موضوع را به خانواده م بگم خصوصا پدرم) و در واقع ما را برده ی خودشون فرض کرده بودن ... از وقتی چشم باز کرده بودن چند تا کارگر داشت براشون کار میکرد و لذت میبردن از دستور دادن به اونها و نوع زندگیشون باعث شده بود که مادیات براشون بشه معیار سنجش همه چی ...

یادمه به خاطر اینکه سبزه بودم به من میگفتن غلام سیاه ... و انگار هیچوقت از گفتنش سیر نمیشدن ... و شاید از تحقیر کردن من ...
یه بار به یکیشون گفتم که فلانی خوبه خودتم مثل من سیاهی! تو دیگه چرا به من میگی غلام سیاه؟
جوابش هیچوقت یادم نمیره ... جوابی کاملا غلط و برآمده از یه تربیت غلط ... جوابی که شد خط مشی زندگی من ... به من گفت که من سیاه پولدارم و تو سیاه فقیر ... چون پولدارم همه دوست دارن با من باشن و جرئت نمیکنن به من بگن سیاه .....

من دونستم که سیاه سیاهه ... چه پولدار و چه فقیر ...
آدم مودب مودبه ... چه پولدارش چه فقیرش ... بی بضاعت بودن از ادب کسی کم و پولدار بودن به ادب کسی اضافه نمیکنه ...
خوش اخلاق بودن ... مهربان بودن و احترام گذاشتن به دیگران هم همینطور ...
و حتی در مقابل ... بد بودن و بد ذات بودن هم همینطور ...
هیچکدوم از این صفات ... چه خوب و چه بد .... به موجودی جیب ما ربطی نداره ...
شاید باورت نشه اما زمانی هم که بیمار بودم(متوجه هستین که؟) کاملا مودب بودم و خوش اخلاق ...

شاید با خودت بگی خب که چی؟ اینها که بدیهیات زندگیه ... اما باید بگم که من تو سن و سالی به این نتیجه رسیدم که بچه ها از تعطیلی مدارس ذوق میکردن ... برای 3ماه تابستون!!!
اما من خودم را آماده میکردم برای حسرت خوردن ... حسرت خوردن گل اون هندونه ای که هر روز دم غروب که میرفتم خونه تو حوضچه ی حیاطشون بود ...
هر چند روز یبار عصر که میشد یه هندونه میآوردن پایین و سینی و بشقاب وووو ..........
هندونه را از وسط نصف میکردن و گلش را میبریدن و میزاشتن تو بشقاب تا خودشون بخورن ... بعد بقیه ش را قاچ میکردن برای ما که اونجا کار میکردیم .... بچه بودم و تعریف درستی از عزت نفس نداشتم ... هندونه ی قاچ شده را میخوردم و ........ حتی بهم میچسبید چرا دروغ بگم ... اما چشمم میموند دنبال اون قسمتی که 3تا داداش همیشه خودشون میخوردن ....
بعدها فهمیدم که چرا خیاطمون بعضی روزها هندونه ش را نمیخورد ...
گل هندونه!!! باورت نمیشه چقدر آزارم میداد ... شاید برای همینه که تابستونها از هر 2باری که برای خرید میوه میرم یبارش را هندونه میخرم ... نه بخاطر اینکه زیادی دوست داشته باشم ها .... نه .... فقط برای اینکه به خودم بقبولونم که اون قسمت بی هسته ی خوش خوراک لعنتی انقدرها هم ارزش نداشت که بخوام براش حسرت بخورم ...
اما خب هنوز هم میخرم دیگه ...
و اینروزها تنها چیزی که بهم آرامش میده دخترمه ... و علاقه ی شدیدی که به هندونه داره ... هندونه ی خنک شده را براش نصف میکنم و گلش را تو بشقاب خورد میکنم و محترمانه میزارم جلوش ... و میشینم به تماشا ... انگار فقط لذتی که از هندونه خوردن دخترم بهم دست میده میتونه کمی از دردها و حسرتهای دوران بچگیم را به دست فراموشی بسپاره ....

موسیقی

فرض کنید که وارد یک نمایشگاه نقاشی شده اید ...
دیوار سمت راست پر از تابلوهاییست با نقاشی هایی که یکی از آنها دریایی خروشان را نشان میدهد و دیگری کوهی استوار را ...
در یکی از آنها کودکی میگرید و در دیگری پیرمردی میرقصد ...
در یکی از آنها زنی کنار ایستگاه قطار ایستاده و چمدانش در دست و در دیگری زن و مردی یکدیگر را میبوسند ....
و زیر هر تابلو نام نقاش اثر نوشته شده ...

و اما دیوار سمت چپ ....
سمت چپ هم پر است از تابلو ... اما همه سفید!
در تابلوهای سمت چپ دیوار هیچ چیزی نقاشی نشده و فقط و فقط یک توضیح برای هر تابلو نوشته شده است ...
شما باید روبروی تابلو بایستید و تصور کنید .... و فقط تصور کنید ...
توضیحی که روی هر تابلو نوشته شده یک راهنماست و در واقع نقاش اصلی خود شما هستید ...
نه با کمک دست و چشم خود که با ذهن و روح خود ...
چشمهایتان را میبندید و وارد دنیای نقاش میشوید ... درواقع وارد دنیای خودتان ...!!!
.........................................

شما با هر بار گوش کردن یک موزیک دقیقا وارد این نمایشگاه میشوید و اگر این موزیک باکلام باشد دیوار سمت راست را برای بازدید انتخاب کرده اید
و اگر بیکلام باشد دیوار سمت چپ ....
در واقع وقتی آهنگ(منظورم باکلام است) گوش میدهید نقاشی پیش روی شماست و فقط حق دارید که تماشا کنید و از آن لذت ببرید ...
مگر میتوان شب را از *کوچه* ی آرش عبور کنید و با *طلوع من* سیاوش قمیشی صبح کنید ....
یا مگر میتوان *شب رویایی* معین را گوش کنید و *خورجین* ابی را به دوش بکشید.....
هرگز امکان پذیر نیست ...
درواقع شما این ترانه ها را گوش میدهید و شاید از همه ی آنها لذت وافری هم ببرید اما ...!
اما نمیتوانید با گوش کردن این ترانه ها دنیای درون خودتان را متصور شوید ...

و اما بیکلام ...
به نمایشگاه برگردید و به سمت چپ بروید ...
روی تابلو نوشته شده است دریا ... و برای توضیح همین کافی که به تعداد بازدیدکنندگان میتواند تنوع داشته باشد
و هر کدام جداگانه دریای خود را متصور شوند ...
*یک قطره از سکوت* کیتارو را گوش کنید و وارد تابلو شوید ...
امکان ندارد تصورات شما با هم تفاوتی نداشته باشد ...
همین احترامی که نوازندگان بیکلام به شنوندگان خود میگذارند باعث زیبایی وصف ناپذیر این موسیقی ها شده است ...
نوازنده فقط کمی شما را راهنمایی میکند و این شما هستید که همراه با موسیقی وارد دنیای خود میشوید ...
دوستی دارم که باَ موسیقی *نهنگ خاموش* زیر باران میرود و دوستی خودش را درسکوت دریا غرق میکند ...
و من با این موسیقی وارد بیکرانگی فضا میشوم و خودم را در خلاء موجود در این موسیقی رها میکنم ...
درواقع کاری را که سازندگان فیلم جاذبه با جلوه های ویژه ی اسکاری خود در 2ساعت انجام داده اند نوازندگان این موسیقی در 16 دقیقه برای من انجام داده اند .....
هنگام گوش کردن آهنگ خواننده به شما حس میدهد و این حس را تعریف میکند .... اما نوازنده ی موسیقی بیکلام اجازه میدهد خودتان این حس را تعریف کنید ...

البته همه ی آنها کمی شما را راهنمایی میکنند ...
مثلا کلایدرمن یک فنجان چای دست شما میدهد و شما را در دنیای خودتان رها میکند ...
*جاده ی فلامینگو* را گوش میدهید و هر جایی که دوست دارید میروید و مگر دیده اید آنجا را اما هر کسی در ذهن خودش جاده ای دارد
که آنرا فلامینگو مینامد و از راه رفتن در آن جاده یا نشستن کنار آن جاده لذت میبرد و چایی خود را مینوشد ...
حالا *جاده ی ابریشم* کیتارو را گوش کنید و مطمئن باشید که جاده ای دیگر و دنیایی دیگر را در ذهن خود خواهید ساخت
با این تفاوت که با کیتارو شما به اعماق وجودتان خواهید رفت و کند و کاو شما درونی تر از موسیقی کلایدرمن خواهد بود ...

خیلی برام سخته که نوشتن احساسم در مورد موسیقی را تموم کنم و
اصلا نمیدونم چطور تمومش کنم و فقط برای نمونه چند تا لینک برای دانلود میزارم اینجا و امیدوارم از گوش کردنشون لذت ببرین ......

[لینک ضمیمه]

[لینک ضمیمه]

[لینک ضمیمه]

جشن تولد

بالاخره تیر ماه آمد و لحظه ای که ماه هاست انتظارش را میکشم از راه رسید ...
این ماه تولد 30سالگی من است و برای خودم سنگ تمام خواهم گذاشت ...

جشنی برپا میکنم و همه ی فامیل ... کوچک و بزرگ ... مادربزرگ 75ساله تا برادرزاده ی 2ساله ... همه را دعوت خواهم کرد .......
20کیلو هم کیک خواهم گرفت ... شاید بخندید و با تعجب بگویید که مگر چه خبر است و چند نفر هستید که 20کیلو؟؟؟
باید بگویم خبر خاصی نیست و مهمانان من هم زیاد نیستند ... اما مدعوین خاصی دارم که عرض میکنم ....
غلامرضاهای زیادی هستند که باید دعوت شوند و بدون آنها این جشن لطفی ندارد ...
هیچ لطفی .....
اگر میخواهم فرصت کنم و همه ی آنها را دعوت کنم باید از همین حالا شروع کنم .......
...................................................
...................................................

ابتدا باید بروم 16متری امام خمینی ...سراغ سمج ترین و کوچکترین آنها..... غلامرضایی را پیدا کنم که کنار خانه ای با در 2لنگه روی زیرانداز نشسته و دارد با فنجان پلاستیکی چای میخورد و به به و چه چه .......... بگویم که بیخیال .... بیا برویم ... تا آخرعمر هم بنشینی دیگر آن چای آب کوثر و آن زیرانداز قالیچه ی سلیمان نمیشود .... بیا برویم که برایت جشنی تدارک دیده ام ... و باید شمع فوت کنی برایم ......

بعد از آنجا بروم روستای فردو ... جایی که غلامرضای 10ساله ای ایستاده زیر درختی که پارسال سوت بلبلی اش را روی شاخه اش رها کرد و به خیالش که برمیگردد و ..... و مدام انتظار میکشد ... و مدام انتظار میکشد .... اول از همه باید او را قانع کنم که بازگشت پرنده ی کوچک خوشبختی فقط یک داستان بود .... و مگر قانع میشود ..... دعوت کردن او از اولی هم سخت تر است ...

بعد بروم سراغ غلامرضایی که حرفی برای زدن نداشت و پرسید ... **امتحانات خوش میگذره** ............ این یکی را بعید میدانم بیاید ... بس که آنروز احساس حقارت کرد و هنوز هم به خود نیامده از ........ آخه چرا اونروز یکی نبود که به اون بگه مگر امتحانات هم خوش میگذره ابله ...........

بعد از او میروم سراغ غلامرضایی که راهروها و راه پله های دانشگاه را برای انصراف از رشته ی دوست داشتنی و .......................................................... بماند ........ اصلا او را دعوت نمیکنم .....

غلامرضایی هم هست که نشسته کنار دکه ی روبروی دانشگاه و بعد از آن نیمروز تلخ از مگنای 4خط کام میگیرد و سیگار را با سیگار روشن میکند .... مدام به حرفهای کسانی فکر میکند که میگویند چرا سیگار میکشی؟ و در حالی که به پاکت نصفه و نیمه ی سیگارش نگاه میکند ... میبیند که نیمی از پاکت را فکر کرد و از دانشگاه انصراف داد ......

غلامرضایی هست که روی برجک نگهبانی پاسگاه فکه نشسته و به حرفهای سرگرد صحرایی فکر میکند ... با خود میگوید که 3ماه است که اینجام و 4ماه هم که لغو مرخصی شدم ........... و فقط خوشحال است که سیگار دارد و غروب فکه را .....

غلامرضایی هست که روی چمن های فلکه 72تن نشسته و به این فکر میکند که بعد از 7ماه چگونه باید با خانواده اش روبرو شود؟؟؟؟؟ ..... چگونه باید باز هم احساسی را که در این 7ماه کشته است ............... ؟؟؟؟؟؟؟؟ و خاکستر سیگارش را میتکاند ...

غلامرضایی هست که در قبرستان اصلی مسجد سلیمان و کنار جنازه ی بهترین رفیق خدمتی اش ایستاده ...... نه تاب آنرا دارد که نگاهش کند ... و نه توان آنرا که دفن .................

غلامرضای دیگری هم هست که فکر کنم مرد .......!!! سالهاست که او را ندیدم ... آخرین بار 14فروردین 86 بود و صحن انقلاب ...... از آنروز به بعد هم نرفته ام داخل صحن تا ببینمش ..... فقط دیدم که خیلی آرام آرزوهایش را مثل مشتی خاک زیر همان فرشهای صحن پنهان کرد و بلند شد .... بلند شد که برای هضم دلتنگی هایش کمی آب از سقاخانه بخورد که خورد و نخورد نمیدانم ......!!! فقط محو شد ازدایره ی نگاهم و قول این یکی را نمیدهم .... بعید میدانم که او را پیدا کنم برای جشن .....

اما غلامرضایی هم هست در آینده .... غلامرضایی که مشغول تنظیم نور چراغ روی صفحه ی کاغذ است و در حالی که هر از گاهی به پوست پرتقالهای توی بشقاب نگاه میکند خودش را برای نوشتن اولین کتاب خود با عنوان **پرتقالهایی که نخوردم** آماده میکند ..... و صدای زهرا و نرگس هم از آشپزخانه میآید که سر اینکه کدامیک چایی اش را بیاورند به مادرشان التماس میکنند ... راستی نقاشی کوه و کلبه هم توی قاب و گوشه ی میز است ......
...............................................................
...............................................................

 

 

 

یادگاری2

دیگر معجزه ای در کار نیست. زندگی را با چيزهای بسيار ساده پر بايد كرد. ساده ها، سطحی نيستند.
خريد چند سيب ترش می تواند به عمق فلسفه ی ملاصدرا باشد. مشكل ما اين نيست كه براي شيرين كردن زندگی، معجزه نمی كنيم. مشكل ما اين است كه همان قدر كه ويران می كنيم، نمی سازيم. همان قدر كه كهنه می كنيم، تازگی نمی بخشيم. همان قدر كه دور می شويم، باز نمی گرديم. همان قدر كه آلوده می كنيم، پاک نمی كنيم. همان قدر كه تعهدات و پيمان های نخستين خود را فراموش می كنيم، آن ها را به ياد نمی آوريم. همان قدر كه از رونق می اندازيم، رونق نمی بخشيم. مشكل اين است كه از همه ی روياهای خوشِ آغاز دور می شويم و اين دور شدن به معنای قبول سلطه ی بی رحمانه ی زمان است. بر سر قول و قرارهای نخستین خود نماندن، باورِ پیرشدگی روح است و خواجگی عاطفه...


احساس می کردم اگر اوضاع همین طوری بماند دق می کنم ... اوضاع همان طور ماند و دق نکردم!
همه مان اینگونه ایم. لحظه های گَندی داریم که تا مرز سکته پیش می رویم!
اما می گذرد.
هیچ وقت حرف سربازی که بدون پا هایش از جنگ برگشت را فراموش نمی کنم: "من فوتبالیست خوبی بودم ! اولش برای پاهایم هر شب گریه می کردم، تا فهمیدم خدا دوست داره من شطرنج باز خوبی باشم "
حواستون هست؟ ته همه چی باید خوب بشه! اگه خوب نیست خوبش کنیم!

 

• امروز به بهایی که برای راه و رسم زندگی ام پرداخته ام فکر می کردم، که همیشه بی اعتنا به حرف مردم پی آنچه دوست میداشتم رفته ام، پی یاد گرفتن و تجربه کردن ... یوگا، ریکی ، عرفان و سماع، پرواز روح ( راه هر کس یکی و بیراهه هزار هزار)
• امروز باز همان سوال های بی جواب و حیرانی و نادانی... که آن امانت پنهان در مخزن دل چیست؟ و آن هفت دریا که محمد (ص) به سلامت از آن گذشت و بایزید در اول قدم اولین دریا پر و بالش سوخت کدام است ؟ که شمس در آن چهل شبانه روز خلوت با مولانا چه گفته که فقیه زمان در کوی و برزن رقصان شد!!! ( اگر همین دم جان دهم توشه ی این بیست و یک سال جز آن دو جمله که مادربزرگم گفت نیست: من عاشق تو هستما، الهی خوشبخت بشی )
• امروز به فاصله ی خودم با خودم فکر میکردم! به فاصله میان آنچه هستم و آنچه دیگران می بینند! که: گویم غم خویش با که غیر از دل خویش... چون جز دل خویش محرمی نیست مرا
• امروز به اشتباهاتم، به نادانی هایم، به عیب هایم، به ناراستی و نادرستی هایم فکر کردم و به آنچه باید ویران کنم و از نو بسازم ( اگر ستارالعیوب نبود...)
• هر کسی از ظن خود شد یار من...

و خدایی که هنوز هم در این نزدیکیست .....

و خدایی که هنوز هم در این نزدیکیست .....

شروع ... شکست
شروع ... شکست
شزوع ... شکست
شروع ... شکست
شروغ ... شکست
شروع ... شکست
شروع ... شکست
شزوع ... شکست
شروغ ... شکست
شروع ... شکست
شروع ... شکست
شزوع ... شکست
شروغ ... شکست
شروع ... شکست
شزوع ... شکست
شروع ... شکست
شروع ... شکست؟؟؟؟؟

..................................................

عذر میخوام اگر حوصله تون سر رفت از تکرار ...
اما بیایید صادق باشیم ...
چند نفرتون همه ی کلمات بالا را خوندین؟!
در واقع سرسری رد نشدین؟!
اصلا دونستین که چند بار کلمه ی شروع را غلط نوشتم؟؟؟!!!
اصلا تعداد شروع و شکستهام را شمردین؟؟؟!!!
اصلا براتون جالب بود که چرا برای شکست آخرم علامت سوال گذاشتم؟؟؟
اگر تند رفتم ببخشید اما حقیقت اینه که به تعداد همین شروع ها و شکستهام بوده که من
یا اطرافیانم را از دست دادم و یا اینکه به میزان عشق و علاقه ای که بهشون دارم افزوده شده ....
من از دل اینهمه شکست و شروع دوباره بیرون اومدم و با چنگ و دندون دارم از پیروزی
هفدهم خودم دفاع میکنم ... اما شما!!!
نیازی نیست برگردین بالا ...
17 بار شروع کردم و 16بار شکست خوردم.
اینکه جلوی آخرین شکستم علامت سوال گذاشتم برای اینه که
این پتانسیل وجود داره که شروع هفدهمم باز به شکست منجر شه ...
چون آدمی تو شرایط من هیچوقت پیروز مطلق نیست ...
کنار یه دره ی عمیق راه میرم و هر لحظه امکان لغزش دوباره و سقوط یا همون شکست هست ...
..........................................................................................................

اوایل همه ی دوستان و آشناهام کنارم بودم ...
کمکم میکردن و این من بودم که از خودم ضعف نشون میدادم ...
سست قدم برمیداشتم و مستعد سقوط رفتار میکردم ...
وقتی لغزش میکردم همه کمکم میکردن و راحت خودم را بالا میکشیدم دوباره ...
کسایی که دوستم داشتن ... اما قدر ندونستم و چند باری که منو از ته اون دره بالا کشیدن خسته شدن و در واقع رهام کردن ... بارها سقوط و بارها شروع و دوباره ......!
تقریبا دور و اطرافم خالی شده بود ... حتی بعضی از نفرات خانواده م بیخیال من شده بودن چه برسه به دوست و فامیل ....
تصور کنید که برای انجام کاری 20 نفر باشید یا 3 نفر ...
باید تلاشتون را مضاعف کنید ...
باید انگیزه تون را چند برابر کنید ...
اندک نفراتی که کنارم موندن همه ی تلاش خودشون را برای بالا کشیدن دوباره ی من کردن و کنارم موندن و همراهیم کردن ...
شاید اگر بگم که این پیروزی آخر را فقط و فقط مدیون اونها هستم بیراه نگفتم ...
درست وقتی که هیچ انگیزه ای برای ادامه نداشتم
اونها دستهای منو گرفتن و از پیچهای خطرناک این دره عبورم دادن ...
اون هم وقتی که خیلی ها روبروم ایستادن و بهم گفتن که تو درست بشو نیستی ...
..................................................................

حالا نوبت منه که جبران کنم ...
خانمم ... خاله م ... مادرم ... تنها رفیقم ... برادرم ... و حتی تنها دوستم ....
چند نفری که پای من وایستادن و منو بارها از ورطه ی سقوط نجات دادن ...
درسته که شاید هیچوقت نتونم لطفشون را جبران کنم
اما میتونم با قدم برداشتن تو راه درست و حفظ این پیروزی حداقل اینو بهشون ثابت کنم که تلاششون نتیجه داده ...


اگر احازه بدین میخوام برای نوشته م یه امضای کوچیک بزنم و اون اینکه یادمه یه روزی به دوستم گفتم که
امروز غلامرضا با شما صحبت میکنه و معلوم نیست که فردا کی جای من نشسته باشه ...
ایشون تو جوابم خیلی سریع و صریح گفتن که هر روز غلامرضاست که داره با من صحبت میکنه ...
اگر شرایط روحی اونشب منو درک کرده بودین کاملا متوجه میشدین که
جابجا شدن امروز و فردا و هرروز تو همین دو خط مکالمه با ساختاری که از شخصیت خودم تو ذهنم درست کرده بودم چکار کرد ...
بعنوان مثال تا یکسال پیش کشتی یونانی و اون ساحل زیباش منو یاد پاکت سیگار و فندکم مینداخت ....!!!!!
ولی امروز یاد کشتی نجاتی میندازه که منو از دل طوفان تباهی به ساحل آرامش و خوشبختی رسونده ......

 

نرگس

دیشب داشتم با خانمم حرف میزدم.
در مورد زهرا و بچه ای که تو راهه ... 
داشتم از قدیما حرف میزدم ... 5سال پیش همین موقع که زهرا تازه به دنیا اومده بود و رو سینه م میخوابوندمش و بو میکردمش ...
بوی عجیبی دارن بچه ها ... بوی بهشت میرسد از ............
آخه غروب زهرا را برده بودم حرم و به جای زیارت نزدیک یک ساعت مثل دو تا بچه تو صحن حرم دنبال هم دویدیم ... 
زیارتی که از بوسیدن ضریح حرم هم بیشتر آرومم کرد.

بماند ...
حرف به دخترم رسید ... نرگسی که تو راهه ...
به خانمم گفتم که بی صبرانه منتظرم به دنیا بیاد و باز هم بوی بهشت و نوازش موهاش و بوسیدن کف دستهاش و بازی کردن با سرانگشتهاش و ...................
که خانمم گفت من هم به این چیزها فکر میکنم ... اما نمیتونم به اون هم فکر نکنم ... گفتم چی؟ منظورت چیه؟؟؟
گفت میخوام آماده باشم ...
گفتم جریان کند ذهن بودن و اینها را میگی؟؟
گفت آره و دیگه سکوت کرد ...
نمیدونستم چی باید بگم و از طرفی نمیخواستم حرفهامون با سکوت تموم بشه ...
کمی فکر کردم و گفتم که .... 
بزرگ کردن این بچه ها باید خیلی سخت باشه... میدونم ... شاید درک نکنم اما میتونم تصور کنم ...
اما چیزی که هم میتونم درک کنم و هم تصور کنم و هم کاملا ازش مطمئنم اینه که (چون ترسیدم زهرا کاملا نخوابیده باشه این قسمت حرفهام را ترکی گفتم بهش) اگر بچه ی ما سندروم دان داشته باشه خدا یه لطف خیلی بزرگ به ما کرده!!!
اون هم اینکه بی ریا ترین و پاکترین قلب دنیا را گذاشته تو سینه ی اون بچه و به ما هدیه داده .... 
اون قلب میتپه ... به پدر و مادرش که من و تو باشیم عشق میورزه و بدون کوچکترین شیله پیله ای ما را دوست داره ....
و ادامه دادم که شک نکن اگر خواست خدا براین باشه که بچه اشکالی داشته باشه(از نظر عوام) من کمتر از زهرا که نه ولو بیشتر از زهرا اونو دوست خواهم داشت ....

 

 

 

 

و خدایی که در این نزدیکی ست ...

هفته ی پنجم بارداری بود که رفتیم برای سونوگرافی و قلبش نمیزد.
طبیعتا نباید نگران میشدیم و نوبت گرفتیم برای هفته ی بعد .... و دوباره نزد ...
هفته ی هفتم!!! و دوباره نزد قلب بچه ...

دردی که مادرش متحمل میشد و نگرانی ما از بابت مرده بودن بچه وضعیت روحی ما را نابسامان کرده بود
و چون تجربه ی بارداری پوچ را هم داشتیم امیدمون فقط به خدا بود
و سونوگرافی هفته ی بعد که تکلیف نگه داشتن یا کورتاژ جنین را روشن میکرد ...
رفتیم و اینبار هم قلب بچه نزد ...
من گریه و خانمم هم گریه .... و دکتری که میخواست برگه ی کورتاژ را بر اساس سونوگرافی ها و نتایج شون امضا کنه.
اما خانمم که انگار هنوز امید داشت گفت که چند روز بعد هم میاییم و اگر نزد قلبش شما برگه را آماده کن ...

ما تو قم متوسل به حضرت معصومه شدیم و *دوستی در مشهد چادر نماز سر کرد و رفت حرم امام رضا* ...
خاطرم نیست که دقیقا چه روزی بود اما انگار دعای ما گرفت و بالاخره قلب کوچولوی مسافر ما زد و اشک شوق و ..........
خوب یادمه که اونشب وقتی سرم را روی بالش گذاشتم
و چشمام را بستم صدای قلب خودم مثل یه لالایی شیرین منو به خواب برد و بعد از چند هفته راحت خوابیدم ...

.....................................

گذشت و گذشت تا هفته ی شانزدهم بارداری رسید. آزمایش و سونوگرافی غربالگری ...
اینبار جوابها خیلی خیلی ما را نگران کرد. مسافر کوچولوی ما هم از لحاظ استخوان بندی مشکل داشت و هم از لحاظ ذهنی ...
یک کروموزوم اضافه ... سندروم دان ...
آزمایش دیگه ای گرفتیم و رفت تهران و جوابها مشابه بود ...
باز هم کورتاژ ...
انگار این مسافر ما قرار نبود که از راه برسه ... اما خب!!! همیشه خدایی هست و بزرگترین دارایی هر انسانی امیده ...

برای کورتاژ باید از پزشکی قانونی تاییدیه میگرفتیم
و در صورتی صادر میشد که مشاوره ی ژنتیک تایید میکرد که جنین مشکل داره
و اینبار نمونه ای از جنین را گرفتیم و فرستادیم تهران و باید منتظر میموندیم ....
برای ما که 3سال از 5 سال اخیر را تعطیلات عید تو بیمارستان بودیم اصلا مهم نبود که سال نو از راه رسیده و ما منتظر همچین جواب مهمی هستیم ...
فقط منتظر بودیم و منتظر ...
جواب مربوط به استخوان بندی بچه هشتم فروردین رسید و انگار که نیمی از دنیا را به ما داده باشن ...
انگار نذر و نیاز ما داشت برآورده میشد و با امیدی مضاعف منتظر جواب بعدی موندیم که مشخص میکرد بچه سندروم دان هست یا نه که .....
و خدایی که در این نزدیکیست ...
....................................

امشب هم منتظر هستیم دوباره ...
نه برای جواب که برای به دنیا اومدن دختری که انقدر دلشوره بهمون داد تو این مدت که میخوام همه شون را یکجا جمع کنم
و با اولین بوسه ای که به دستش میزنم فراموش کنم ...

میاد که همه ی دنیای باباش بشه و اصلی ترین رقیب خواهر بزرگترش باشه برای دلبری از من ...
میاد که من 30 ساله دوباره به یه بچه که خوب بلده لوس بشه و خودش را برای بچه ها کوچیک کنه تبدیل بشم ...
و از همه مهمتر میاد که بخنده .........

یادگاری

زندگی درست مثل غذا خوردن است. اولین بار که گرسنه می شوی. هر چیزی جلویت بگذارند می خوری. سریع می خوری. خیلی هم فرق نمی کند که چه چیزی باشد. ساندویچ باشد، پیتزا باشد، پلو خورش باشد، خوشگل باشد،شکل خوبی نداشته باشد،...گرسنه ای دیگر.
کمی که سیر می شوی، کمی که از دست و پا زدن بیرون می آیی، تازه نگاه می کنی. انتخاب می کنی. می فهمی گاهی ساندویچ دوست داری و گاهی دل و جگر کنار سینما را. گاهی فقط کباب می چسبد و بعضی وقت ها نان و پنیر و گوجه را دوست تر داری.
بعد شور مزه را کشف می کنی. می فهمی طعم ترش یا شیرین را از همه بیشتر می خواهی. فرق ترش و ملس را می فهمی. می بینی تلخی هم می تواند گاهی ، مثلاً در قهوه ، لذت بخش باشد.
کم کم حرفه ای می شوی. شروع می کنی به ترکیب کردن...به جستجو کردن... به کشف لذت های ناب. کشمش های قرمز را توی ماست و خیار می ریزی و یک کمی پودر گل محمدی هم رویش می پاشی. فوق العاده است. توی شربت سکنجبین ات خیار رنده می کنی و یک ذره عرق بهر نارنج می چکانی... ترکیب اش مست ات می کند.همینطور پیش می روی. حالا می توانی طعم زیره را توی نان محلی پیرزن پیدا کنی. می فهمی پودر سیر چه چیز هایی را خوشمزه می کند و می شود توی خیلی از سالاد ها شوید ریخت و کیف کرد. حالا لذت می بری از خوردن . حالا کشف کرده ای ریزه کاری ها را. حالا اگر گرسنه هم بشوی نمی توانی هر چیزی را بخوری.
زندگی درست مثل همین است .کم کم نمی توانی هرطوری زندگی کنی

 

 

ساعت سه ی نیمه شب است. پایین ساختمان رفتگری دارد خیابان را جارو می کند. ازین فاصله چهره اش معلوم نیست اما به نظر مسن می آید. چند سالش است؟ نمی دانم... فکر می کنم باید وضعیت ناخوشایندی باشد که در این سن و سال مجبور باشی برای گذران زندگیت خیابان های نیمه شب شهر را جارو بزنی. اما بلافاصله از شدت احمقانه بودن این فکر خنده ام می گیرد. پیرمرد هم چنان با بسامدی یکسان جارویش را روی آسفالت می کشد. واقعا چه کسی خوشبخت تر است؟ پیرمردی که آن پایین دارد خیابان را جارو می کشد یا من که از این بالا از سر بیخوابی دارم او را تماشا می کنم؟ فکر نمی کنم جوابی برای این سوال وجود داشته باشد. به گمانم خوشبختی برای هر کسی معنای یکسانی ندارد.من در بیست و یک سالگی خوشبختم؟؟ آیا او خوشبخت است که حتی در این سن توانایی کار کردن دارد؟ شاید معنای خوشبختی از نظر او چیز دیگری باشد.آیا او خوشبخت است که می تواند در این سن دوام بیاورد و از هم نپاشد؟... شاید از دید او خوشبختی لبخند از روی محبت همسرش بعد از یک کار طولانی باشد و نوشیدن یک چای گرم در هوای سرد. اما خوشبختی ناب بدون بازی کردن نقش یک آدم خوشبخت. خوشبختی که نیازبه برجهای مجلل و ماشینهای گران قیمت ندارد. به گمانم برای تعداد زیادی از آدمها خوشبختی به محض این که دست یافتنی شود معنایش را از دست خواهد داد و شمار زیادی از آدمها فقط بیهوده دست و پا می زنند مثل کسی که در باتلاقی به دام افتاده باشد و به طرزی غم انگیز دست و پا می زند تنها دست و پا می زنند تا فراموش کنند. خانه های مجلل ساخته اند تا فراموش کنند. سوار ماشین های گران قیمت می شوند تا فراموش کنند. به مهمانی می روند باصدای بلند می خندند تا فراموش کنند. فراموش کنند که هرگز خوشبخت نبوده اند.. فراموش کنند که درحال فرو رفتن هستند. درست مثل کسی که در باتلاقی به دام افتاده است و به طرزی غم انگیز دست و پا می زند. او که می داند این دست و پا زدن که به ظاهر تنها راه نجات اوست، تنها او را به نابودی نزدیک تر می کند. لحظه ای از فکر اینکه ممکن است من هم برای زنده ماندن تقلا کنم خنده ام می گیرد. اما می بینم که من دلایل زیادی برای خوشبخت بودن دارم.دلایلی که نیاز به بازی کردن نقش یک آدم خوشبخت را ندارم. داد می زنم: "جناب ! شما مطمئنید که خوشبختید؟ با شما هستم ". صدایم به سختی در می آید. پیرمرد به سمت بالا نگاه می کند و برای لحظه ای در خش خش یکنواخت جارو وقفه می افتد. اما مرا نمی بیند. و دوباره خش... خش... "

 

 

با مامان رفته بودیم برای آمادگی ام کاپشن بخریم .
کلی خیابان را بالا و پایین کرده بودیم و اگر بیست دقیقه ای بیشتر طول می دادیم به سانس آخر سینما نمی رسیدیم.
انتخاب نهایی مان بین یک کاپشن سبز چمنی پشم شیشه ای چهار، پنج سایز بزرگتر اما گرم بود و یک کاپشن فیت سورمه ای نه چندان گرم.
مامان اصرار عجیبی بر کاپشن سبز داشت اما من سورمه ای را دوست داشتم! می دانید ، آخر در آن لحظه اندازه ام بود.
اما خوب آن زمان مثل الان نبود که حرف بچه ها برو داشته باشد. کاپشن سبز را خریدیم [!]
اوایل کاپشن سبز طوری بود که من و خواهرم را می شد گذاشت داخلش، بالا پایینش را هم عین گونی بست .
اما بین خودمان باشد خیلی گرم بود. من را از تمام باد و بوران های پاییز و زمستان نجات داد، آن هم منی که بخاطر لوزه سوم لعنتیم کافی بود یک باد بخورم و اتفاقی که نباید بیفتد...
کاپشن سبزم را پنج سال پوشیدم.
سال چهارم ام دبستان که بودم اندازه ام شده بود. همچنان گرمم می کرد.در آن پنج سال کاپشن های دیگری هم خریدم اما هیچکدام اندازه ی آن کاپشن سبز برایم گرم و راحت نبود.
همان کاپشنی که روز های اول از بس برایم بزرگ بود ازش متنفر بودم .
اما رمز موفقیت کاپشن سبزم توانایی خارق العاده اش در گرم کردنش بود. آدم تا ته قلبش گرم می شد.
زندگی هم شاید همین باشد.

 

 

 

عینکش را کمی روی بینی اش بالا برد و نگاهم کرد .گفت: "قلمت را دوست دارم. چطور اینقدر خوب می نویسی؟".
دست چپم را روی مچ دست راستم کشیدم و گفتم: " شاید چون که خوب درد می کشم". خندید، گفت: " درد چرا؟" گفتم: "انگار مرا برای درد کشیدن آفریده اند .میدانید استاد ؟!. زیاد می شنوم که خنده های زیبایی دارم . اما کسی نمی داند با هر خنده ام تکه ای از روحم جدا می شود ".
ابروهایش پشت عینک چین خورد . داشت فکر میکرد با این دخترک تبدار چه کند .
دستم را روی دست چروکیده اش گذاشتم گفتم: "استاد ببینید چقدر دستانم گرم است . هربار موقع خداحافظی از عزیزی اورا گرم در آغوش می کشم؛ و بعد با این لبخند برایش دست تکان می دهم . هر روز "خداحافظ" گفتن را تمرین می کنم؛ انگار هر بار که می گویم خداحافظ ، تمام پرندگان ِ مهاجر در صدایم آواز می خوانند." گفت: "چرا می گذاری بروند؟" گفتم: "در من آتشی ست. من که از درون سوخته ام. نمی خواهم دیگران را هم باخود بسوزانم . من درختان سبز را دوست دارم. نه خاکسترها را." اخمش خیلی عمیق شده بود .
گفتم: "در من سیاه چاله ای ست. من که از درون تهی شده ام. چه بگویم وقتی که گلویم از ستاره های مرده انباشته است باید بگذارم بروند قبل از اینکه در سیاهی خودم ببلعمشان ". گفت: " این همه را از کجا آورده ای؟" گفتم: " این جزیره ی سرگردان ، حاصل فوران یک کوه آتشفشان میان اقیانوس است که حالا سرد شده است".

 

کوچه ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

تو پادگاه مالک اشتر اراک مشغول گذروندن دوران آموزشی بودم. آبان ماه بود و هوا خیلی سرد! آسایشگاه تهویه ی مناسبی نداشت و والوورهایی که تاصبح میسوخت هوا را خیلی گرم میکرد و باعث میشد تا صبح غرق عرق بشیم از گرما و وقتی برپا میزدن درحالی که خیس عرق بودیم میرفتیم بیرون برای وضو گرفتن و به خط شدن و مهدیه و نماز و ...... بماند شرایط خیلی سختی بود . یکی از همین صبحها بود که احساس کردم درد شدیدی تو پهلوهام دارم و به خاطر اینکه مطمئن بودم تو بهداری پادگان اهمیت چندانی به دردکشیدن سربازی که هنوز سرپاست و روی پای خودش راه میره نمیدن با کلی التماس یه مرخصی 24ساعتی گرفتم و اومدم قم تا برم دکتر ....
اومدم قم و با داییم که صحبت میکردم پیشنهاد داد که برم پیش دکتر موسوی ... آدرس مطب را گرفتم و راه افتادم.
تو مسیر مطب بودم که رسیدم به کوچه ای که پای دلم از حرکت ایستاد. بی اختیار سرم را چرخوندم تو اون کوچه ی بن بست و با تعجب دیدم که هنوز هم بن بسته!!!
و البته سالهاست که برای من بن بسته ....
دو تا بچه را دیدم که زیرانداز انداختن و کوچه ی یک و نیم متری را که دو تا خونه ی قواره عقب توش بود را بند آوردن و صدای خنده و قهقهه شون داره گوش فلک را کر میکنه ....
*****
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

نشستم و از اونجایی که هر تجدید خاطره ای با چشم باز غیر ممکنه چشمام را بستم و خودم را کندم از زمان حال و رفتم تو اون کوچه و صدای مادری که میگفت: نمیدونم مگه حیاط خونه را از شما گرفتن که میآیید تو کوچه بازی میکنید!
بدون اینکه اهمیتی به حرفهاش بدم یه قلپ چای خوردم و گفتم به به ... چقدر خوب چای درست میکنی! بلند شدم و تشکر کردم و گفتم که خانم من میرم سرکار ... اون کوچه ی بن بست را پیچیدم و انگار چه زود شب شده باشه برگشتم و در زدم ... درست فکر کردید!!! در خیالی بود و چای هم خیالی و فقط فنجان پلاستیکی بود که واقعیت داشت ... آخه مگه میشه همیشه چای آماده باشه و اونی هم که چای را میریزه انقدر اشتیاق داشته باشه! منی که چای را میخوردم که بماند! سالها بعد تو درس فلسفه ی فارابی و تعریف مدینه ی فاضله همیشه چیزی که تو کتاب بود را مینوشتم اما ملموس ترین مدینه ی فاضله ی عالم برای من همون کوچه ی بن بست یک و نیم متری تو کوچه پس کوچه های هشت متری لوله بود ... چشمام را باز کردم و به رسم عادت هر آدم سیگاری که بعد از چای باید یه نخ بچاقه سریع دست کردم تو جیبم و ترجیح دادم که یه نخ سیگار بکشم ... البته کشیدن که نه! برم تو فکر ...
*****
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت

کاملا برعکس!!!
اگر فرض بگیریم که راز هستی را توی چشمهای تو ریخته بودن ... من یکی بی عرضه ترین بودم برای کشف این راز. حتی نمیتونم بگم که این راز چه رنگی بود ... درشت بود یا معمولی؟ جذاب بود بیشتر یا زیبا؟ اصلا جسارتی میخواست این کشف راز که من هیچوقت نتونستم برم براش ...!
اما!!!
لبهات!!!
لب میزدی و راز هستی بیرون میریخت ...
من هم که سراپا گوش بودم برای رمز گشایی ...
بیشتر شنیدمت تا اینکه دیده باشمت ...!
فرقی هم نداشت! ماجرای افطاری دادن مدرسه تون تو سال سوم راهنمایی برای خودش رازی بود و البته برای من بیشتر... ماجرای ماشین حسابی که باید اجازه بدن ببری سر جلسه هم همینطور ... اصلا خودت یادت مونده اینا را؟!!! یادته دختری که نوشابه ش را با نی مثل آتشفشان کرده بود و داشت حالت را خراب میکرد ... اصلا میدونی چرا من عاشق سفره پاک کردنم؟ چون همزمان با تعریف کردن راز هستی برای بابات داشتی سفره را هم پاک میکردی!!!
و من فکر میکردم این راز توی سفره پاک کردنه ... اصلا شاید باورت نشه اما یکی از رازهای هستی برای من آدرس پرسیدنه! کی به کیه؟ هر کسی برای خودش کلی رمز و راز داره.
راستی راز اون خوراک مرغی که پخته بودی توی چی بود؟
من خوردم و دیگه مرغ نخوردم ... همه هم فکر کردن که چون تو خدمت زیاد مرغ خوردم زده شدم ازش!
مثلا انگار تو خدمت عدس پلو نمیدادن به ما ... یا سبزی پلو و قرمه سبزی!!!
بماند که من هنوز اون رمز و رازی را که عرض چند ثانیه ریختی کف خیابون صفاییه هنوز جمع نکردم و با اولین باد پاییزی پخش میشه تو هوا و میره رنگ و روی درختهای اون خیابون را پاییزی میکنه!!!
راستی! پاییز سیخی چنده؟؟؟ برای من که فقط رمز و رازه!!!
*****
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ

شب آرومی بود و من اما نا آرام ... استرس موج میزد تو سکوتم.
اون کت کبریتی خیلی شیک! که قیمتش به اندازه ی همه ی لباسهایی بود که توی اون چند سال برای خودم خریده بودم!
پرتقالهایی که هیچوقت برنداشته بودم و اگر برداشته بودم فقط نگاهشون کرده بودم ...
سه شنبه های مشکوک و عطر کارتیر پاشا!!!
و البته پیشونی نوشت خیلی تابلوی من ...!
همه و همه باعث شده بود که خاله م به من شک کنه و زیر پوستی ماجرا را بهم گفته بود و البته از زیر زبونم کشیده بود بیشتر...
4نفر بودیم و یه کوپه 6تخت گرفته بودم برای سفر خانوادگی به مشهد.
دو تا تخت خالی داشتیم و یه پیشنهاد عالی ...
خاله م!
وای که اگر میومد چی میشد! سفر؟ اونم با کسی که خیلی دوستش داری؟ مطمئنم که خیلی میچسبید. اما خب مزه ی زندگی به همینه که نمیتونی پیش بینی کنی عاقبت کارها را و بیم و امید اینکه آخرش چی میشه خودش انگیزه ایه برای انجام هر کاری.
پیشنهاد من را قبول کرد و با ما اومد مسافرت ...
خب من مثل کسی بودم که دستم رو شده و دیگه چیزی برای پنهون کردن نداشتم. اصلا شبهایی که باهاش میرفتم حرم برای همین بود که با هم حرف بزنیم و اما میخواستم اون شروع کنه ...
چون هیچوقت شروع کننده ی خوبی نبودم. همونطور که تموم کننده ی خوبی نیستم!
*****
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ،‌ که دلت با دگران است تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن

نمیخوام دروغ بگم اما! اگر بگم که هیچ حرفی از مکالمه ی اون شب تلخ را به یاد نمیارم اغراق نکردم ...
فقط خیلی آروم یه غلامرضایی از درونم بلند شد و دستش را برای آخرین بار گرفت و باهاش رفت یه گوشه ای از صحن انقلاب و بهش گفت که همینجا وایسا تا من برگردم و برگردم وووو .... الان 9ساله که هنوز برنگشه ... یعنی اصلا نرفت که بخواد برگرده! درواقع من رفتن را اصلا بلد نبودم و فقط دلیلی برای موندن میخواستم. برای اینه که هنوز هم که هنوزه اونجام ...
نه رفتم و نه هنوز دلیلی برای موندن پیدا کردم!!!
راستی صحن انقلاب هنوز هم همینقدر قشنگه؟؟؟
خاله م گفت شب آخره! نمیخواهی بری برای وداع؟ یه آبی هم به سر و صورتت بزن ...
همینجور که آدامسی و آدامسی معروف را زمزمه میکردم رفتم برای سقاخونه و وداع و وداع ... و فرق دارن این دوتا با هم ...
*****
با تو گفتم:
حذر از عشق؟ندانم
سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم

قسمت تلخ ماجرا همینه.
من هم دونستم و هم تونستم ....
اون غلامرضایی که هنوز تو صحن انقلابه را ولش کنید اون دیوونه ست. اگه دیدینش سلام منم بهش برسونید و بگین که دونستی؟ تونستی؟
*****
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که: “ تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم

نمیدونم این قانون نیمه اولی و نیمه دومی را چه کسی و کی و کجا تصویب کرده؟
اما همین باعث شد که هیچوقت احساس نکنم که چند ماه از من بزرگتری!
همینکه تو اول بودی و من اول ... یا تو سال اول دانشگاه بودی و من هم ... همین کافی بود تا به تاریخ تولدمون اهمیت ندم و ....
من درسم خوب بود و تو بهتر!
یادته میگفتن که تقسیم اعشاری را همینجا و همین امسال باید یاد بگیرین! چون دیگه تا دانشگاه هم این درس را ندارین.
برای من اما درس ضرب اعداد دورقمی بود که برای همیشه موند تو کنج اتاق نشیمن شما و دیگه هیچوقت! هیچکس دیگه ای بهم یاد نداد و موندم که موندم ...
اصلا ایکاش همه ی عمرم جرئت اون روز را داشتم که ازت پرسیدم امتحانات خوش میگذره یا نه؟ کلاس چهارم بودم و البته جسور ... دوران دبستان برای کلاس چهارمی ها احترام خاصی قائلن ... همینکه خودکار میدن دستشون یعنی بزرگ شدین و!!! بماند ...
اما من کوچیک شدم!
مثلا میتونستی بگی آره.
میتونستی بگی آره خیلی خوبه تو چطور!؟
حتی سرت را از تلوزیون برنگردوندی بی انصاف! مگه امتحانات هم خوش میگذره ...!!!
یه بار قبلا گفتم و باز هم میگم که اون آخرین لحظه های عمرم که قراره زندگیم مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شه به اینجا که برسه یه لبخندی به حماقت جسورانه و شاید سادگیم بزنم و ترجیح بدم که باقیش را بمیرم .....
مثل همین الان که ترجیح میدم باقیش را نگم ...
*****
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

برای من اونشب هیچ کبوتری تو صحن پر نمیزد ... تمام کبوترها کز کرده بودن یه گوشه ای و مثل مادرمرده ها برام مویه میکردن و میخواستن انگار همدردی کنن باهام ... من اما دستام توی جیبم بود و انگار حتی آغوشی که امام رئوف هم برای زائراش باز میکنه برام کافی نبود ... چه برسه خاله م!!!
به قول حبیب: خوردمش!
آخه دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن ... اما نبودن بهتر از ندیدنشه ....
*****
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

لطف میکنید یه نوبت برام بگیرید؟
مطب آقای دکتر موسوی ... خیابان امامزاده شاه ابراهیم!!!
ممنون ...

تنیس روی میز ...

سال 78بود و من 13سالم بود ...
برای مسابقات تنیس روی میز قهرمانی مدارس استان رفته بودیم ...
بازی فینال بود و بازی تو ست شماری 2بر2 مساوی بود و ست پنجم را 10 بر 9 جلو بودم ...
فقط یه امتیاز میخواستم برای برنده شدن و قهرمانی تو رده ی راهنمایی مدارس استان ...
کسایی که تنیس روی میز بازی کردن میدونن که دو نوع آبشار داریم تو این بازی ...
آبشار معمولی که سرعت مناسب و دقت لازمه را داره و آبشاری که ما در اصطلاح بهش میگفتیم شلاقی ...
آبشار شلاقی سرعت فوق العاده زیاد اما دقت پایینتری داشت و همین باعث میشد که کمتر استفاده بشه ... و فقط خدا میدونه چقدر عاشق این نوع ضربه بودم .... فوق العاده زیبا بود این ضربه و حرکت دست و بدنی که لازمه ی این ضربه بود باعث شده بود که از زدن این نوع آبشار خیلی لذت ببرم و زیاد هم استفاده میکردم اما چون ریسک ضربه بالا بود خیلی سخت تبدیل به امتیاز میشد ...
بگذریم .......

بازی را تو ست پنجم 10 بر 9 جلو بودم و یک امتیاز برای قهرمانی میخواستم ...
سرویس مال من بود و خوب شروع کردم و بعد از چند تا رفت و برگشت ساده حمله را دست گرفتم ...
ضربه های محکمی که میزدم باعث شد تا حریف مجبور شه از میز فاصله بگیره و طبیعتا ارتفاع توپهایی که برمیگردوند تو زمین من بالا رفته بود که ...........
یادمه .....
خوب یادمه که یه بک ساده احتیاج داشت اون توپ برگشتی .... من برای پیروزی یه بک ساده و نرم اونم جلوی میز حریف احتیاج داشتم . چون فاصله ش از میز نسبتا زیاد بود نمیتونست خودش را برسونه و امتیاز مال من بود ...
توپ را برگردوند و من تقریبا دو یا سه ثانیه زمان برای تصمیم گیری داشتم ... یه بک ساده و مطمئن یا ضربه ی شلاقی زیبا با ریسک بالا که جون میداد برای گرفتن امتیاز آخر اونم از سمت بک یا همون مخالف راکت که فوق العاده زیباتر میکرد اون ضربه را .... احتمالا اگر توپم امتیاز میشد من راکتم را مینداختم هوا و با افتخار میدویدم تو بغل دبیر ورزش مون که به عنوان مربی ما اومده بود و الان بجای اینکه از درسی که اونروز گرفتم براتون بنویسم از پیروزی مینوشتم .... پیروزی ....! اونم تو بازی آخر ...
ضربه م را شلاقی زدم و توپ به تور خورد ... امتیاز از دست رفت و بازی به 2 کشید(یه اصطلاحه تو امتیاز شماری) و من 3 بر یک باختم و در مجموع ست شماری 3بر 2 ................
من دوم شدم و حکم یادبودی را که بهم دادن نگه نداشتم و دادم به رفیقم .... مدال مسابقات را هم تو اسباب کشی گم کردم ... شاید اگر اول هم میشدم همین اتفاق میافتاد .... نمیدونم ...!!!
اما یه چیز را خوب یادمه اونم اینکه وقتی دبیرمون کلی غرولند کرد سرم و بعدش ازم پرسید که چرا امتیازی را که مفت چنگت بود از دست دادی شیری؟؟؟!!!!
من گفتم که آخه اون ضربه خیلی قشنگه ...
نمیدونی که آقای کرمی!!! چه لذتی داره توپ را شلاقی بخوابونی تو زمین حریف ... اما نشد دیگه ... چکار کنم؟ باختم؟
دهنش را کج کرد و گفت نمیدونی چه لذتی داره ... بعد فریاد زد زهرمار و نمیدونی چه لذتی داره!!!!!
همین الان که 30سالمه من براحتی گریه میکنم ... اون موقع که 13سالم بود و خیلی راحت شروع کردم جلوی دبیرمون گریه کردن ... نه بخاطر باختن ... بخاطر اینکه انقدر درک این جمله ی **((نمیدونی چه لذتی داره))** سخت بود براش و حتی 20ثانیه هم به حرفم فکر نکرد و خیلی سریع زد تو پرم ..................

نولان تو فیلمنامه ی شوالیه ی تاریکی(جوکر) از زبون مایکل کین در مورد جوکر میگه که **خیلی ها دنبال یه چیز منطقی مثل پول یا قدرت نیستن و فقط از کاری که میکنن لذت میبرن**.... این جمله در مورد من کاملا صدق میکنه ... هیچوقت توی زندگیم هیچ چیزی را به لذت بردنم از زندگی ترجیح ندادم.... سعی کردم از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین کارهای روزمره تا جدی ترین مسائل زندگیم همیشه لذت ببرم ...

بک ساده و آبشار شلاقی یه مثاله و حتی آقای کرمی!!! .... و میتونه مصداق خیلی از انتخاب های ما توی زندگی باشه ...
اگر تنیس بازی کرده باشین و ضربه ی آبشار شلاقی را زده باشین متوجه میشین که من اونروز بهترین انتخاب را کردم .... باختی زیبا در قبال بردی ساده که شاید بعد از برد و بعد از 17سال که در مورد اونروز مینویسم به جای لذت بردن از اون ضربه داشتم از حسرت هام مینوشتم ... حسرت اینکه چرا توپی را که سمت بک راکت اومده بود و میتونستم شلاقی بخوابونم با حکم یادبودی که ممکن بود داده باشم به رفیقم یا اینکه توی اسباب کشی خونه گمش کرده باشم عوض کردم ........................................................................

دوستت دارم ...

من مرد هستم.
با دستانی زبر و چهره ای سخت ...
خوب میدانم که دوستت دارم ... از دل و جان هم دوستت دارم .
قلبی دارم مملو از خواستنت و دوست داشتنت ... اینکه قلب و زبانم یکی نیست را بگذار پای غرور مسخره ی مردانه ام که جزئی از وجود هر مردیست ...
حق با توست. هیچگاه به زبان نیاوردم که دوستت دارم و چقدر بد!!!
اما عزیز دلم! گلم! خانمم!!!
نمیخواهی بیشتر دقت کنی!!!! نشنیدی!!! نمیشنوی!!!
من هر روز به تو میگویم که دوستت دارم اما نه با زبان ....
دوستت دارم و گاهی این دوستت دارم را سر کار عرق میریزم ....
دوستت دارم و گاهی این دوستت دارم را صبح برای خودم چایی دم میکنم و تو را از خواب نازت بیدار نمیکنم ....
دوستت دارم و گاهی این دوستت دارم را وقتی که خسته ام لبخند میزنم ... که یعنی خسته نیستم برویم بیرون ....
دوستت دارم و گاهی این دوستت دارم را در خانه ظرف میشورم ....
دوستت دارم و گاهی این دوستت دارم را وقتی خسته ای نیمرو میخورم ....
دوستت دارم و گاهی این دوستت دارم را میخوابم .....
دوستت دارم و این دوستت دارم را گاهی شلیل میخرم و تو چه میدانی که من اصلا شلیل دوست ندارم ....
دوستت دارم و گاهی این دوستت دارم از چشمانم میریزد ...
دوستت دارم و گاهی این دوست داشتن را روز تعطیل سرکار میبرم .....
دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم و این روزها که بستری هستی این دوست داشتن را نخوابیده ام ........
.........................................
.........................................
تو به زبان میآوری که دوستم داری ...
اما اگر هم نگویی من خوب میدانم که دوستم داری ....
بو میکشم این دوست داشتن را .............
گاهی بوی رژ لب و مای میدهد ... گاهی بوی قرمه سبزی و خورش بادمجان .....
دوستت دارم عزیزم .....